سلام....![]()
![]()
خوبین دوستای خوب و جوان و پر از انرژیه من....؟؟؟؟![]()
امیدوارم همیشه شاد و موفق باشید...![]()
از این پست به بعد میخوام یه همکار خوب را ، یه جوان پر از انرژی مثل همه ی شما مهربون ها را به شما معرفی کنم ![]()
![]()
![]()
![]()
و آن همکار کسی نیست جز دخترم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حرفهای ما خیلی چیزهای عجیب و قریبی نیستند فقط یک فرق دارند و آن اینکه حرف دل هستند.
آن چیزی که به حرفهای ما معنا می دهد نظرات و حرفهائی است که شما به ما هدیه می دهید امیدواریم از این لطف دریغ نکنید ![]()

بهترین کلمه دنیا![]()
"مادر"
در اطرافم جز تاریکی و ظلمت چیزی به چشم نمی خورد، جایم تنگ و محدود بود ، در اطرافم چیزی را نمی دیدم . در اوج تنهائی و بی کسی که احساس می کردم تنها چیزی که مایه امیداواریم می شد گرمای وجودی بود که احساسش می کردم گوئی همیشه بامن حرف می زد و احساس تعلق عجیبی به او داشتم . احساس گرسنگی و عطش نداشتم گوئی همه چیز برایم فراهم بود نمی دانم چه مدت زمانی در این شرایط بودم یک روز درد زیادی را احساس کردم به جائی وارد شدم که برخلاف خانه ام پر از نور بود وحشت تمام وجودم را گرفته بود و از ترس فقط گریه می کردم همه چیز برایم نا آشنا بود دلم نمی خواست در آنجا باشم اما حق انتخابی نداشتم ، همه آنکسانی که در کنار من بودند یه جوری سعی می کردند که مرا آرام کنند اما دست خودم نبود من آنها را نمی شناختم و می ترسیدم به من آسیب برسانند در اون وقتی که از همه چیز قطع امید کرده بودم ناگهان یک موجود زیبا بطرفم آمد و مرا در آغوش گرفت بمحض اینکه خود را در آغوشش احساس کردم یک مرتبه همان حال و هوای خانه ام و آن موجودی که بامن حرف می زد را درک کردم . آغوشش گرم و پر از محبت بود بی اختیار دهانم را به بخشی از وجودش متصل کردم دیدم مزه همان غذائی را میدهد که قبلاً با آن آشنا بودم با این فرق که دیگر از تاریکی و ظلمت خبری نبود بوی خوبی مشامم را نوازش می داد دلم نمی خواست برای یک لحظه هم که شده از او جدا شوم در آنجا در آغوشش همه چیز بود دیگر از ترس و وحشت خبری نبود احساس امنیت عجیبی داشتم اما هنوز اطرافم را نمی شناختم . با گذشت زمان افراد دیگری هم خودشان را بمن نزدیک می کردند که از دیدن و بوئیدن آنها هم احساس خوبی بمن دست می داد . مدت زمان زیادی نمی توانستم بیدار باشم دائم دوست داشتم که بخوابم و با نوازش آن موجود زیبا از خواب بیدار شوم و بلافاصله خود را در آغوشش می انداختم احساس می کردم که او هم مرا خیلی دوست دارد اما یک نکته خیلی مرا رنج می داد این بود که کار خاصی از من بر نمی آمد و دائم می بایست برای هرکاری به دیگری مراجعه کنم دلم می خواست بیشتر و بهتر آن موجود را بشناسم ، تا آنروز که آن اتفاق خوب افتاد که او خود را بمن معرفی کرد دائم بمن کلمه مامان می گفت نمی دانم من مادر او بودم یا او مادر من از این کلمه خیلی خوشم می آمد و احساس عجیبی از آن بمن دست می داد حالا کم کم می توانستم کلماتی را که خود معنی آنها را نمی فهمیدم تکرار کنم و راه رفتن روی چهار دست و پا را آغاز کرده بودم . حالا انیس تمام شبهای من ، شبهایی که تا صبح بخاطر هر دلیل نمی خوابیدم مادرم بود که بر بالینم می نشست و در آغوشش آرام می شدم . تجربه دیگر من خوردن چیزهای دیگری غیر از غذائی همشیگی ام بود که برایم خیلی جالب بود . دوست داشتم هر چیزی را تجربه کنم و بطرفش بروم و اول از هر کار آنرا بچشم بعضی وقتها از بعضی چیزها خیلی بدم می آمد و فریادم بلند می شد و باز این آغوش گرم مادر بود که آرامش را به من هدیه می داد. حالا که از آنروزها مدت زمان زیادی می گذرد خیلی جیزها یاد گرفته ام و خیلی مراحل را در زندگی طی کرده ام که همه آنها را مدیون زحمات شبانه روزی در وحله اول مادرم و در مرتبه بعد پدرم می باشم که همه چیز خود را فدای من کرده اند و فکر می کنم که زیباترین مصداق واژه ایثار در قالب کلمه ای بنام مادر نهفته است و در واقع مادر نه تنها یک مصداق برای ایثار می باشد که در واقع ، خود ایثار است . همیشه فکر می کردم ما چگونه می توانیم از مادرانمان بخاطر این همه لطف و محبت و ایثار و فداکاری قدردانی کنیم و تنها جوابی که پیدا کرده ام این است که ما نمی توانیم هیچ وقت جوابی برای آن همه خوبی داشته باشیم ولی چیزی که تا حدودی دلم را آرام می کند نام گذاری روز ولادت با سعادت بهترین مادر و بهترین همسر تمام عالم ، حضرت فاطمه زهراءی اطهر بنام روز زن و روز مادر است که این تناسب شاید قدری از بار ما کم کرده باشد. و در پایان ولادت یگانه بانوی عالم یار و یاور اول مظلوم عالم و دخت آخرین پیامبر زمان و روز مادر و روز زن را به تمامی مادران عالم تبریک می گویم و دست یکایک آنها را از راه دور می بوسم و قطعاً اگر خداوند بخواهد قدری از گناهانم را ببخشد بخاطر این بوسه می بخشد . ![]()
![]()
![]()