
چقدر دلم واسه صفای حرمت تنگ شده بود...
چقدر دلم هوای کبوترهای زیبای گنبدت رو کرده بود..
کبوتر های آزاد و رهایی که هر لحظه با نشستن رو گنبد طلات
به مسافرهایی که با هزاران امید به زیارتت میان خوش آمد میگن..
چقدر قشنگ تو آسمون دلت پرواز می کنن و خستگی شون رو
با نشستن رو با صفا ترین گنبد دنیا از بین می برن...
خوش به حالشون..
چقدر دوست داشتم یکی از کبوتر های حرمت بودم ...
اون وقت هر لحظه دور گنبدت پرواز می کردم و
بال هامو بدون ترس از هر مزاحمی
و به امید داشتن تکیه گاهی به بزرگیه
هشتمین ستاره آسمون به حرکت در میاوردم...
دیگه اون موقع دلم نمی لرزید از دوریت..
از ندیدن صحن طلات..
از نشنیدن صدای خوش نقاره ها....

ای خدا کاش که من
یک کبوتر بودم![]()
روی این گنبد زرد![]()
شاد می آسودم![]()
می زدم بال و پری
دور تا دور حرم![]()
از دلم پر می زد![]()
ماتم و غصه و غم![]()


وقتی واسه اولین بار تو سن 8 سالگی واسه زیارت اومدم
مشهد یه حس غریبی تو ی قلبم جونه زد..
اون روزا تو عالم بچه گی هام بودم و تنها
از دیدن حرم زیبا و با صفات لذت می بردم..
بلد نبودم باهاتون حرف بزنم..
زیارتتون رو بخونم...
همیشه وقتی میومدیم حرم می چسبیدم
به پاهای مامان و می شنیدم دعایی که
مامان می خوند و می گفت زیارتتونه و حتی معنیه یکی از
حرفاشو هم نمی دونستم...
از مسافرت اون سال تنها همون حس غریبی که
تو قلبم جونه زد رو به یاد دارم..
اما حالا...
حالا که دوباره قسمتم شد بیام پیشتون انگار که یه دنیا حرف دارم...
انگار یه بغض راه گلومو بسته...
انتظار ایستادن رو به روی حرمتون و دیدن مردمی که عاشقانه صداتون می کنن
داره دیونم میکنه..
دلم می خواد این بار که به زیارتتون اومدم منم
دخیل ببندم به پنجره فولاد و مثل تموم
عاشقات حس کنم عطر و بوی خشتون رو...
آقاجون خیلی دلم تنگه...
خیلی وقته آرامشم رو از دست دادم...
دلم بد جور واسه آرامش حرمت تنگ شده...
به آبروی کبوتر های حرمت قسمت میدم قسمت همه کن بیان پیشت و
زیارتت کنن...
حضرت محمد می فرمایند حج فقرا رفتن به مشهده...
پس همه ی اونایی که آرزوی رفتن به مسجد نبی تو قلبشونو رو بطلب تا
با اومدن به مشهد به ارامشی که من ،هنوز نرفته پیدا کردم برسن..
دوست های خوب پدر و دختر...
واسه همه ی محبت ها تون ممنونیم و شرمنده که نتونستیم جبران کنیم..
ایشالله وقتی از پابوس امام رضا برگشتیم
تمام مهربونی هاتون رو جبران می کنیم...
واسه تک تک تون دعا می کنیم...ایشالله قسمت همه بشه..
حلالمون کنید..
التماس دعا و حق یارتون ...![]()
![]()
![]()

این شعر از افسانه شعبان نژاد:
کاش من یک بچه آهو می شدم
می دویدم روز و شب در دشتها
توی کوه و دشت و صحرا روز و شب
می دویدم تا که می دیدم تو را
کاش روزی می نشستی پیش من
می کشیدی دست خود را بر سرم
شاد می کردی مرا با خنده ات
دوست بودی با من و با خواهرم
چونکه روزی مادر م می گفت تو
دوست با یک بچه آهو بوده ای
خوش به حال بچه آهویی که تو
توی صحرا ضامن او بوده ای
پس بیا من بچه آهو می شوم
بچه آهویی که تنها مانده است
بچه آهویی که تنها و غریب
در میان دشت و صحرا مانده است
روز و شب در انتظارم پس بیا
دوست شو با من مرا هم ناز کن
بند غم را از دو پای کوچکم
با دو دست مهربانت باز کن


دنیا را آذین می بندیم اگر لحظه ی آمدنت را بدانیم
به خدا سوگند
نظرهای قشنگتون رو تو پست پایین بذارید
لطفا.....


کی میرسد خدایا روز ظهور مهدی![]()
گردد تمام دنیا روشن ز نور مهدی (ع)![]()
غمگنیم وپریشان دیوانه وار وحیران![]()
از ذات حی سبحان خواهم ظهور مهدی (ع)![]()
من کر چه رو سیاهم سر تا بپا گناهم![]()
یا رب من از تو خواهم فیض حضور مهد ی(ع)![]()
افتاده ایم از پا مانده غریب وتنها![]()
آیا شود که بر ما افتد عبور مهدی(ع)![]()
حق میرسد به حق دار عالم شود چو گلزار![]()
زایل شود شب تار یوم النشور مهدی(ع)![]()
آقاجون
نمی دونم باید چی واستون بنویسم.چه جور شروع کنم.
از چی بنویسم......؟؟؟؟
از کدوم رنج انتظار بگم...
کدوم یکی از دلتنگی هامو واستون قصه کنم....
از کدوم منتظری بگم که همه ی امیدش اومدنتونه و تنها دعاش ظهور شماست...
یا از یتیم های بی نوایی بگم که درد بی پدری رو به امید ظهور مهربونترین پدر دنیا
تحمل می کنن...
از وقتی که واسه اولین بار چشمامو رو به این دنیای فانی و پوچ باز کردم
از وقتی که واسه اولین بار راه رفتن رو آموختم
وقتی واسه اولین بار حرف زدم
مادرم همیشه از اومدنه مردی واسم حرف میزد که با اومدنش تمام ظلم ها،تمام بی
معرفتی ها،تمام بی محبتی ها تموم میشه...از مرد نورانی و با محبتی که با اومدنش
دیگه کسی اشک نمی ریزه..دیگه دلی شکسته نمی شه...
یادمه اون موقع ها اون روزایی که تنها 3،4 سال از بهار عمرم میگذشت
همیشه همراه مادرم دستای کوچیکمو رو به آسمون میگرفتم و با همه ی
بچه گیم با همه ی توانم دعا می کردم که زود تر بیای...
اقاجون
خیلی از اون روزها میگذره...
خیلی وقته که تمام دلتنگی هامو تو نامه هایی خلاصه میکنم که
وقت تنهایی واستون مینویسم....
نامه هایی که با شرمندگی می نویسم و با دلی پر از امید رها میکنم تو آب تا شاید برسه به
دست مردی که همیشه از خوبی هاش شنیدم و با تمام وجودم حس کردم...
آقاجون خیلی وقتا دستمو گرفتی و آبرومو حفظ کردی...
خیلی وقتا تنها محرم دلم بودی و از غصه های دلم با خبر...
20 بهار از عمرم گذشت...
دیگه بزرگ شدم....
بعضی وقتا اینقدر بنده شیطان می شدم که شرمنده گی مانع میشد
تا واسه ظهورتون دعا کنم...
بعضی وقتا حس می کنم ازم دلگیرین....
مامانم همیشه میگه شما پنج شنبه ها پرونده تمام اعمالمون رو میبینی و
اگه سیاه باشه غمگین میشی و واسه بخشیدمون به درگاه خدا دعا میکنی...
خیلی از ینچ شنبه ها یی که گذروندم دل مهربونتون رو شکوندم
خیلی از روزها زشتی گناه واسم زیبا شد و زیبایی محبت های شما رو فراموش کردم و تنها
عاقبتش روسیاهی من بود در برابر خدای خوبم و شما و باز دعا ها ی بی منت شما منو
نجات داد از خیلی گردابهایی که تنها عامل به وجود اودنشون خودم بودم...
اقاجون ولادت بزرگت نزدیکه...
دلم می خواد جز کسایی باشم که روز نیمه ی شعبان حج سال بعدشون نوشته میشه...
میدونم که اونقدر بزرگی که می بخشی تمام نادانی هامو..
پس کمکم کن و یه بار دیگه دستمو بگیر....
![]()
![]()
من کیستم من آن که در هر روز و شب![]()
![]()
![]()
![]()
می کنی از حق ظهورم را طلب![]()
![]()
کیستم من ای به حقم نا سپاس![]()
با توام من ای همیشه نا سپاس![]()
![]()
بارها دیـــــــــــــــــدی مرا نشناختی![]()
![]()
![]()
![]()
بارها در غصــــــــــه ام انداخـــــــــــــــــــتی![]()
![]()
![]()
![]()
بارها دیـــدم تو را کردم سلام![]()
![]()
تو جواب من ندادی یک کلام![]()
بارها دیـــــــدم تو را در انجمن![]()
![]()
مست اغیار منی غافل زمن![]()
![]()
![]()
![]()
بارها دیدم گنهکاری تو![]()
![]()
![]()
![]()
گریه کردم بر تبهکاری تو![]()
![]()
بارها شد با تو کردم التماس![]()
با عدوی من چرا داری تماس![]()
![]()
بارها جایت خجل گردیده ام![]()
![]()
![]()
![]()
شرمسارومنفعل گردید ام![]()
![]()
![]()
![]()
بارها با هرگناه وهربدی![]()
![]()
آمدی بر روی من سیلی زدی![]()
هر چه بود ایام آن دوران گذشت![]()
![]()
هر چه بودی هر چه کردی آن گذشت![]()
![]()
![]()
![]()
حال بیا از نو عمل آغاز کن![]()
![]()
![]()
![]()
باب عشق دیگری را باز کن![]()
![]()
ما به تو عشق ومحبت داده ایم![]()
ما به تو مهر ولایت داده ایم![]()
![]()
ما به تو هجران ووصل آموختیم![]()
![]()
![]()
![]()
ما لباس عشق مهرت دوختیم![]()
![]()
![]()
![]()
ما تو را اول صدایت کرداه ایم![]()
![]()
ما برای خود جدایت کرده ایم![]()
ما تو را خندان وگریان میکنیم![]()
![]()
ما تو را مشمول احسان می کنیم![]()
![]()
![]()
![]()
ما تو را این سو و آن سو می بریم![]()
![]()
![]()
![]()
ما تو را با هر بدی هم می خریم![]()
![]()
ما به تو آخر سعادت می دهیم![]()
ما به تو جام ولایت می دهیم![]()
![]()
ما که هر کاری برایت می کنیم![]()
![]()
![]()
![]()
در قیامت کی رهایت می کنیم![]()
![]()
![]()
این روزا حس غریبی تمام دنیا رو فرا گرفته...
یه حس زیبا...
حسی که نوید به دنیا اومدن طفلی رو میده که سرور و سالار
شهیدانه....
این روزا مدینه حال و هوای دیگه ای داره...
از خونه ی ساده و با صفای علی (ع) نوید به دنیا اومدن
طفلی به گوش میرسه...
طفل زیبابیی که هنوز نیومده ،
هنوز وارد این دنیای خاکی نشده ، هزاران شاپرک
شادی رو به پرواز درآورده ....
کودک عزیزی که به یمن ورودش سبد سبد گلهای محمدی
از آسمون بر روی خونه ی علی (ع) فرود میاد.







شادیه زیبایی در مدینه پیچیده ...
تمام ملائک تو آسمون ها و زمین واسه به دنیا اومدن طفل
زیبا و مظلوم زهرا ، واسه کودک از جون عزیز تر علی (ع)
واسه جگر گوشه ی حضرت محمد (ص) هلهله و شادی می کنن.
اما چرا.....؟؟؟؟!!!!؟؟؟؟؟
اما چرا.....؟؟؟؟!!!!؟؟؟؟؟
اما چرا.....؟؟؟؟!!!!؟؟؟؟؟
اما چرا.....؟؟؟؟!!!!؟؟؟؟؟
اما چرا.....؟؟؟؟!!!!؟؟؟؟؟
اما چرا آسمون بوی غم میده...؟؟
چرا می خواد بباره.....؟؟؟
انگار خبر داره از مظلومیت طفل زهرا......
چرا زمین غمگینه.....؟؟؟؟؟
زمین که خودشو واسه ورود قدمهای مبارک حسین (ع)
آماده کرده بدجور دلش گرفته......!!!!
چرا....؟؟؟؟
مگه میوه دل زهرا مشکلی داره....؟؟؟؟
این سوالی بود که بانوی دوعالم در برابر چشمها ی گریون
پدر با تعجب پرسید....؟؟؟
و در جواب پدر رو دید که مدام بر گلوی کودش بوسه میزنه...
پس زمین واسه غریبی حسین دلتنگه....

واسه لحظه ای که تن بی جان عزیز زهرا رو در آغوش میگره...
واسه لحظه ای که پاهای زخمیه بچه های حسین (ع)
رو احساس میکنه و خون گریه میکنه...
واسه روزی که به معنای تمام عاشوراست و
مظلومیت حسین با کودک شش ماهه ی در آغوشش
به همه ی جهانیان ثابت میشه...
وقتی عزیز زهرا به دنیا اومد پدر مهربونش ،
پیامبر ما چه زیبا نوه ی عزیزش رو در آغوش گرفت و اذان و اقامه رو در گوشش گفت...
چه زیبا خیره شد تو چشمای مهربون عزیزش و بغض گلوی اون حضرت رو فرا گرفت و
بوسه ای زد بر گلوی فرزندش و اشک هایش سرازیر شد...
و اون موقع بود که تمام واقعه ی کربلا رو واسه دخترش تعریف کرد....
از ورود با برکت امام مهربونم بود که فطرس، ملکه ی رانده شده از درگاه خدا
هم بخشیده شد...
فرشته ای که به جزیره ای دور تبعید شده بود و تنها ذکر پروردگارشو میگفت...
روزی که هزاران فرشته از جانب خدا به منزل علی در حرکت بودند تا ورود
فرزند زهرا و علی (ع) رو به پیامبر خدا تبریک بگن فطرس هم با اونها همراه شد
تا شاید به حرمت حسین (ع) سرور آزادگان بخشیده بشه....
قربون بزرگیه حسین...
فطرس خودش رو به بدن مطهر اون حضرت مالید و بالهای سوختش دوباره
به وجود اومد...
فطرس خطا کار به حرمت نوه ی پیامبر بخشده شد و قسم یاد کرد :
یا رسول الله ، آگاه باش که امّتت او را شهید کنند و پاداشش نزد من این است
که هر کس او را زیارت کند من به وی رسانم و هر مسلمانی درودش فرستد
و دعای خیرش کند من برسانم سپس بالا رفت....
فطرس.....
خوشا به حالت که بخشیده شدی به حرمت عزیز ترین مخلوق خدا..
پس سلام ما رو هم به امام حسین(ع) برسون .شاید به خاطر جایگاه حسین(ع)
پیش خدای مهربون ما هم بخشیده بشین...
الَسّلامُ عَلَیکَ یا اَباعَبدِالله
ا َلسّلامُ عَلَی الحُسَین
وَ عَلی عَلِیِّ بنِ الحُسَیِن
وَ عَلَی اَولادِ الحُسَین
وَ عَلی اَصحابِ الحُسَین
میلاد با سعادت امام حسین مبارک باد
و همین طور روز پاسدار رو پیشا پیش تبریک میگم....
شکفته نو گلی خوش رنگ و بو در دامن زهرا![]()
گلستان نبی امشب عجب زیب و فری دارد![]()
غریو شادی از هر سو طنین انداز می باشد![]()
که سبط منتخب امشب دلاور یاوری دارد![]()
بشاخ سدره مرغان بهشتی را سرود این است![]()
که امشب شاخسار احمدی خوش نو بری دارد![]()
تجلی کرده امشب نور حق در خانه حیدر![]()
ولی از طور سینا جلوه ی روشنتری دارد![]()
همه آفاق از یمن قد و مش نور باران است![]()
زمین رشگ سپهر امشب چه مهر انوری دارد![]()
چه میبالد به خود زهرااز این مولود، چون بیند![]()
بدامـــــــــان تالی پیغمبری و حیدری دارد![]()



"""پیشاپیش تولد ابوالفضل العباس(قمر بنی هاشم) بر تمام شیعیام مبارک باد"""
پیشاپیش تولد امام سجاد (ع) رو هم تبریک میگم...
ای حرمت قبله حاجات ما![]()
یاد تو تسبیح و مناجـــــات ما![]()
تاج شهیدان همه عالمی![]()
دست علی ماه بتی هاشمی![]()
ماه کجا روی دلارای تو![]()
سرو کجا قامت رعنـــــــای تو![]()
شمع شده آب شده سوخته![]()
روح ادب را ادب آموختــــــــــــه![]()
مزد تو این سوختن وساختن![]()
دست سپر کردن وسر باختــــن![]()
دست تو شد دست شه لا فتی![]()
خط تو شــــد خط امان خـــــدا![]()
چهار امامی که تو را دیده اند![]()
دست عَلم گیر تو بوســـــیده اند![]()
ای به فدای سر و جان و تنت![]()
این ادبِ آمدن و رفت تنـــــــــــت![]()
وقت ولادت قدمی پشت سر
برای فرج آقا امام زمان ، برای شفای بیماران ، برای رفع گرفتاری ها
و برای رفع تمام مشکلات این دنیا و آخرت....
133 مرتبه بگوییم :
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین (ع) اکشف کربی بحق اخیک الحسین

چه زود گذشت...
چه زود لحظه های زیبای با تو بودن گذشت...
تازه باهات انس گرفته بودم...
تازه از دلتنگی های این دنیا رها شده بودم...
قلب سیاهم تازه داشت رنگ سفیدی به خودش میدید..
دستای لرزونم تازه داشت یه تکیه گاه پیدا می کرد...
نه تکیه گاهی مثل تمام روزهای بی خبری...
نه پناهی که از بی پناهی بدتره...
نه امیدی که از ناامیدی سخت تره...
یه تکیه گاه مثل تو...
یه پناه ابدی به وسعت تک تک روزهای زیبات...
یه امید همیشه گی تا اوج بی نهایت...
تا اونجا که مهربون ترین و بخشنده ترین
دوست،منتظر یه نگاه از من بود...
از من ...
از منی که همه ی دنیام گناه بود و گناه.....
چه مهربون به دنیای سیاهم ، وارد شدی و پرده های
غفلت ُرو از چشم های خستم ، کنار زدی...
بهم نشون دادی قشنگ ترین عشق عالم رو...
با وفا ترین دوست ، تو این دنیای بی رحمو...
تمام شبهایی که به اسم تو بود، ذکرهای
زیبای تو منو از خودم دور و به معشوق همیشه گیم نزدیک
می کرد....
اَستَغفِرُاللّهَ و اَتُوبُ اِلَیهِ
آستَغفِرُاللّهَ و اَتُوبُ اِلَیهِ
اَستَغفِرُاللّهَ و اَتُوبُ اِلَیهِ
اَستَغفِرُاللّهَ و اَتُوبُ اِلَیهِ
اَستَغفِرُاللّهَ و اَتُوبُ اِلَیهِ
اَستَغفِرُاللّهَ و اَتُوبُ اِلَیهِ
َآستَغفِرُاللّهَ و اَتُوبُ اِلَیهِ
مثل آدمی بودم که تمام زیبایی های زندگیشو فراموش کرده و
واسه جبران تمام کمبودهاش ،واسه جبران تنهایی هاش
واسه پیدا کردن یه مرحَم ، هرچقدر کوچیک واسه
زخم های قلبش اینقدر فقیر شده و ناتوانه که
حتی چشم های کم نورش هم شیطان زشت
و کثیفو ، یه دوست میبینه...
یه دوست...
ولی چه دوستی...؟؟؟؟
دوستی که منو به تباهی میبره و هرچقدر من به
نابودی نزدیک تر میشم ، اون خوشحال تر میشه..
دوستی که تنها منتظر دیدن یه خطا از طرفه منه..
اون وقته که آبروی منهِ به ظاهر دوستشو ، جلوی
تمام آدمها میبره و در برابر ذلت و خواری من لبخند رضایت میزنه...
لآ اِلهَ اِلّا اللهُ
لآ اِلهَ اِلّا اللهُ
لآ اِلهَ اِلّا اللهُ
لآ اِلهَ اِلّا اللهُ
لآ اِلهَ اِلّا اللهُ
لآ اِلهَ اِلّا اللهُ
لآ اِلهَ اِلّا اللهُ
لآ اِلهَ اِلّا اللهُ
می دونم دیر فهمیدم...
حالا که وقت رفتنت رسیده...
حالا که می خوای تا سال دیگه چشم انتظار ت بمونم...
اما خوشحالم که دنیای زیبای خدا رو بهم نشون دادی..
ممنون که عاشقم کردی...
به خاطر تمام شبهایی که گریه های شبونمو
تحمل کردی و جای تمام دلتنگی های بیهودم
با بزرگترین مهربون عالم آشنام کردی ممنونم...
ممنونم که آرامش از دست رفته مو ، زندگیه فنا شده مو
بهم برگردوندی...
ممنون که با تمام گناه کار بودم بازم بخشیدیمو
منو به خدای مهربونم نزدیک کردی...
غمگینم که می خوای بری...
اما خوشحالم که جای خودت یه دوست خوب
مثل خودت رو واسه هدیه میاری...
ماه شعبان...
می دونم که مثل تو پر برکته و
می تونه منو به خدای خوبم نزدیک تر کنه...
خداحافظ ماه خوبم....
خدا کنه بتونم از ماه شعبان هم مثل ماه رجب
خوب استفاده کنم...
""آمین با رب العالمین""

زن یعنی ...
زن یعنی یک دنیا احساس و احساس زیبائی .
زن یعنی یک دنیا عشق و خود معنای عشق .
زن یعنی تمام زیبائی ها و معنای هر زیبائی .
زن یعنی طراوت و شادابی و مولد طراوت و شادابی .
زن یعنی نبض زندگی و خود زندگی .
زن یعنی مادر و مادر یعنی یک انسان کامل .
زن یعنی دلشوره و نگرانی و هر لحظه در فکر بودن .
زن یعنی شبها بی خوابی و چون شمع سوختن .
زن یعنی وفاداری تا آخر عمر و با رخت سفید رفتن .
زن یعنی لبخند زندگی و بی لبخند ، زندگی بی معنا .
زن یعنی نور خانه و هر خانه ی بی نور برای همیشه خاموش .
زن یعنی معنی حیات و امتداد هر زندگی .
زن یعنی زیبائی آفرینش و آفریش زیبائی ها .
زن یعنی بودن و نبودن ، بودن بخاطر دیگری و نبودن بخاطر خود.
زن یعنی همه چیز با هم یعنی معجون خلقت .
زن یعنی معنی زندگی و زندگی یعنی زن .
زن یعنی پاکی و عصمت و در پس آن آرامش و صفای زندگی .
زن یعنی در دامانش ، بهشت.
زن یعنی استقامت ، یعنی معنای ایستادگی .
زن یعنی فاطمه (س)، یعنی زینب (س) .

خدای مهربونم..
بازم با یه دنیا غم و یه دریا گناه اومدم سراغت...
می خوام از دلتنگی هام ، از ناگفته هایی بگم که می دونم
از تمام زیر بموشون باخبری....
می دونم که میدونی چه بنده ی ناشکری ام.
می دونم خبر داری از گناه های بی کرانم...
می دونم نتونستم حرمت انسان بودنم رو ، جایگاه واقعی (خلیفه اللهی ) رو که تو به همه ی ما آدمها اختصاص دادی ، حفظ کنم...
می دونم...می دونم....می دونم
نمی دونم چرا...
این روزا و این شبا خیلی بیشتر از قبل دلتنگ و آزرده خاطر میشم...
بیشتر از همیشه چشمای خستم همخونه ی اشکن
و دل شکستم هم آغوش درد...
خیلی ازت دور شدم اون قدر که حتی یادم رفته روزهایی رو که همه ی آدمهایی که ادعای دوست داشتن من ،حرف اولشون بود، هم تنهام گذاشتن...
و تو چه زیبا دست نا توانم رو گرفتی...
زیبا تر از اون بخشیدی بنده ای رو که می دونستی بازم گناه میکنه..
بازم ازت دور میشه...
می دونستی ترکت میکنم...
می دونستی سر قولم نمی مونم...
اما بازم قبولم کردی...
قبولم کردی.....
بازم مرهم قلبم شدی و تنها همراز روز و شب هایی که تنها تر از همیشه بودم...
وای من چه جاهل بودم
که محبت های بی منت تو رو نمی دیدم و
راحت تن به گدایی عشق و عاطفه از طرف هر آدمی میدادم...
عشق و عاطفه ای که تنها دوامش خُورد شدن من و منت بی پایانش بر سرم بود..
به کجا رسیدم.....؟؟؟
به کجا رسیدم......؟؟؟
به کجا رسیدم.....؟؟؟
به کجا رسیدم......؟؟؟
به کجا رسیدم......؟؟؟
خدای خوبم این سوال بی جواب مدت هاست که عذابم میده.....
مدت هاست که تمام گذشته ی خودم رو مثل یه کتاب ورق میزنم...
مدت هاست که لای تک تک برگای کتاب زندگیم جز خط خورده گی و
یه عالمه مشق ناتمام چیزی نمی بینم....
دلم به همون چند ورق اول کتابم خُشه...
همون روزایی که هنوز گول این دنیای به ظاهر زیبا رو نخورده بودم..
روزایی که تمام عشقم رو خالصانه وقت قنوت نمازم ، میذاشتم توی دستای
به طرف تو بلند شده و با تمام توانم تقدیم خدایی می کردم که در بی نیازیش
شکی نداشتم و ندارم...
و تو با عشق جواب ناله ها و گریه های شبونمو می دادی...
چه زیبا محبتت رو به منی که حتی نفس های به شماره افتادمم،
بوی گناه میداد ارزونی داشتی....
به کجا ها نرسیدم....؟؟؟
به کجا ها نرسیدم....؟؟؟
به کجا ها نرسیدم....؟؟؟
به کجا ها نرسیدم....؟؟؟
به کجا ها نرسیدم....؟؟؟
جواب این سوال هر لحظه و هر ثانیه با منه...
به آرامشی که خیلی وقته از دستش دادم
به یه عشق واقعی که هیچ وقت معشوق ، عاشق رو تنها نمی ذاره
به مهربون ترین دوست
به خدایی که هر لحظه با من بود و همیشه
مرهم دردام بود و حتی یه بارم تنهام نذاشت...
اونقدر مهربون وبخشنده ای که همیشه واسه برگشتم فرصت گذاشتی
فرصتهایی که هیچ وقت نتونستم درکشون کنم...
نتونستم به رحمت و مهربونیه بی انتهای تو ، پی ببرم...
خدای خوبم
تمام زندگیم با گناه گذشت...
گناه هایی که بعضی هاشون از روی نادانی بود و بعضی هاشون
از دانایی....
ای مقصد و آرزوی من....
قسم به عزتت که من ،کسی که گناهانم را ببخشه.......
غیر از تو نمی دونم.....
و اونی که درهم شکسته گی های امورم رو جبران کنه
جز تو نمی بینم.....
من با آه و ناله به درگاهت آومدم
و با خواری به سوی تو رو آوردم ....
پس اگر تو منو از در برونی.....
دیگر به کی روی بیارم.....؟؟؟؟
اگر تو منو رد کنی......
به کی پناه ببرم......؟؟؟؟
خدایا
سایه ی ابر رحمتت را بر سر گناهان من بینداز....
و باران لطف و محبتت را
بر عیب ها و پلیدی های اعمالم بباران.....
خدایا تو تنها کس من در این دنیای بی رحمی...
تنها مرهم قلبم...
بازم قبولم کن....
بازم ببخش گناهانم رو ....
بازم قبول کن بنده ای رو که همه ی درها به رُوش بسته شده
و تنها امیدش تویی.....


دوباره آمد![]()
گفت: آمده ام.![]()
گفتم: کیستی ؟![]()
![]()
گفت: ماه خدایم ، صاحب فضیلت و مقامم![]()
![]()
![]()
گفتم: فضیلت تو چیست ؟![]()
![]()
![]()
گفت: اگر یک روز در من از خوردن وآشامیدن دست بر داری (روزه بداری) ، غضب خدا را از تو دور می کنم ، آتش جهنم یکساله را از تو دور می سازم اگر سه روز بخاطر من از آنچه در نزد تو محبوب است دست بکشی (روزه بداری) بهشت را برای تو تضمین می کنم.
گفتم: نامت چیست ؟![]()
![]()
گفت: رجب .![]()
![]()
![]()
گفتم: معنی آن چیست؟![]()
![]()
گفت: رجب نام نهری است در بهشت از شیر سفید تر و از عسل شیرین تر.![]()
![]()
![]()
گفتم: بهترین کار در ماه خدا ( رجب ) چیست؟![]()
گفت : استغفار.![]()
![]()
![]()
![]()
گفتم: گناه بسیار کرده ام چگونه امیدبخشش داشته باشم ![]()
![]()
![]()
گفت :خداوند توبه کنندگان را دوست دارد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گفتم: اگر باز گناه کردم![]()
![]()
![]()
گفت: باز برگرد خدا می پذیرد![]()
گفتم: اگر باز هم گناه کردم![]()
گفت: باز می بخشد آنقدر می بخشد تا تو دست از گناه برداری ![]()
گفتم: توشه ام قلیل است![]()
![]()
![]()
گفت: او عطا می کند بسیار را به کم ![]()
گفتم: برای اینکه چیزی بمن بدهد چکار باید بکنم؟![]()
![]()
![]()
گفت: از او بخواه![]()
![]()
گفتم: اگر رویم نشد که از او بخواهم ![]()
![]()
![]()
گفت: او به آنکسی که درخواست هم نکرده ، باز میدهد![]()
![]()
![]()
گفتم: چه مقدار از او بخواهم ؟![]()
گفت : همه خیر دنیا و همه خیر آخرت را ![]()
![]()
![]()
![]()
خداوندا از آنچه کرده ام پشیمانم و حالا با کوله باری از شرمندگی بسویت آمده ام ،خودت گفتی که اگر از کرده ام واقعاً پشیمان باشم مرا می بخشی و باز خودت گفته ای که هرگز از وعده ات تخلف نمی کنی .
خدایا خیلی دوستت دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

ولادت پنجمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت بر همه ![]()
عاشقان مبارکباد ![]()

دیروز خیلی اتفاقی رفتم تو یه وب زیبا...
یه وب که همه ی حرفاش حرف دل بود و تک تک واژه هاش
بوی دلتنگی میداد...
دل تنگیه یه دختر برای بابا...
دل تنگیه یه گل زیبا ی شکفته شده که حالا که تو اوج زیبایی و
باز شدنش بود ،چشم انتظار باغبونی بود که همه ی وجودش ،همه زندگیشو مدیون اون بود...
چه دل تنگیه غریبی....
دلتنگیه بابایی که هیچ وقت بر نمی گرده...
دلم گرفت نه واسه دلتنگیه اون دختر...
نه واسه نبودن بابای مهربونش ...
چون اون بابا همیشه بود...تو ی قلبش...توی وجودش...
لحظه به لحظه در کنارش و همیشه بهترین راهنماش..
از خودم دلم گرفت...
از منی که همیشه بابای خوبم بالای سرم بود و نمی دونستم غم بی پدر ی یعنی چی...
انگار فراموش کرده بودم هر روز چشم به در دوختن و منتظر بابا شدن یعنی چی...
واسه بابا ناز کردن...
واسه بابا شیرین زبونی کردن...
واسه بابا درددل کردن...
بوسیدن دستای پینه بسته ی بابا ...
رفتن تو آغوش گرمش...
داشتن یه سرپناه محکم...
یعنی چی.....؟؟؟
خدایا منو ببخش..خیلی ناشکر بودم...
بهترین نعمت رو داشتم و نمی دونستم...
وقتی دلتنگی های اون دختر شهید رو خوندم تازه فهمیدم
درد بی پدری یعنی چی...

پدری که حاضر شد همه ی زندگیشو ،حتی دیدن قشنگ ترین لحظه ی زندگیش ،بزرگ شدن دخترش، عزیز قلبش ،ثمره ی زندگیشو بده تا منو تو الان راحت و آسوده نفس بکشیم
و قشنگ تر از همیشه ناشکری کنیم...
الان خیلی از ماها وقت دلتنگی ، خودمون رو با چیز هایی آروم میکنیم که همه ی اون نازنین ها به خاطر نبودنش جونشون رو فدا کردن .
اون وقته که دل تنگیه اون بچه هایی که حسرت داشتن پدر همیشه همراهشونه بیشتر میشه و همش از خدای مهربون می پرسن بابا ی ما واسه چی رفت...؟؟؟
چرا هیچکی قدر رفتنشون رو، جهاد شون رو، خون رنگینشون رو نمی دونه....
چرا هیچکی وسعت دلتنگیهای ما و غم بی پدری رو نمی دونه.
کاش حداقل به حرمت دل تنگی های بچه های شهدا
کمتر خونشون رو زیر پا میذاشتم و
با کارهامون کمتر باورهایی که واسه اون جنگیدن و رفتن رو زیر پا میذاشتیم و یه کم بیشتر قدر زندگیه الان و آسایش و راحتی مون رو می دونستیم....
کاش.....
ولی روزی میرسه که پدر همه ی یتیمان میاد و دیگه نمی ذاره دلتنگی عذابشون بده و اشک گوشه ی چشمشون خونه کنه...
آقاجون کاش زودتر میومدی و همه ی ما رو از این انتظار کشنده راحت میکردی...
کاش......

بهترین ها ![]()
قسمت اول
بهترین لحظه: ![]()
![]()
لحظه ای که بتونیم یه لبخند زیبا بر لب یک نیازمند بنشونیم.
بهترین خاطره :![]()
![]()
خاطره ای که با به یاد آوردنش تنها یه آرزو داشته باشیم...!!!
تکرار اون خاطره...
بهترین دوست : ![]()
![]()
دوستی که ما رو بخاطر خودمون بخواهد نه به خاطر خودش .
بهترین راه :![]()
![]()
راهی که وقتی آنرا طی کردیم احساس پشیمانی نکنیم.
بهترین حرف :
حرفی که با گفتنش دلی رو نشکونیم.
بهترین تکلیف :![]()
![]()
تکلیفی که به جا و به موقع انجام بدیم.
بهترین سئوال :![]()
![]()
سئوالی که با غرور جواب بدیم.
بهترین فرصت : ![]()
![]()
فرصتی است که هنوز از دستش ندادیم.
بهترین تابستان :![]()
تابستانی که جیب پدر پر پول باشد تا شرمنده گی تو
نگاهش موج نزنه.
بهترین وبلاگ نویس :![]()
![]()
وبلاگ نویسی که حرفش ، حرف دل باشد
سلام....![]()
![]()
خوبین دوستای خوب و جوان و پر از انرژیه من....؟؟؟؟![]()
امیدوارم همیشه شاد و موفق باشید...![]()
از این پست به بعد میخوام یه همکار خوب را ، یه جوان پر از انرژی مثل همه ی شما مهربون ها را به شما معرفی کنم ![]()
![]()
![]()
![]()
و آن همکار کسی نیست جز دخترم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حرفهای ما خیلی چیزهای عجیب و قریبی نیستند فقط یک فرق دارند و آن اینکه حرف دل هستند.
آن چیزی که به حرفهای ما معنا می دهد نظرات و حرفهائی است که شما به ما هدیه می دهید امیدواریم از این لطف دریغ نکنید ![]()

بهترین کلمه دنیا![]()
"مادر"
در اطرافم جز تاریکی و ظلمت چیزی به چشم نمی خورد، جایم تنگ و محدود بود ، در اطرافم چیزی را نمی دیدم . در اوج تنهائی و بی کسی که احساس می کردم تنها چیزی که مایه امیداواریم می شد گرمای وجودی بود که احساسش می کردم گوئی همیشه بامن حرف می زد و احساس تعلق عجیبی به او داشتم . احساس گرسنگی و عطش نداشتم گوئی همه چیز برایم فراهم بود نمی دانم چه مدت زمانی در این شرایط بودم یک روز درد زیادی را احساس کردم به جائی وارد شدم که برخلاف خانه ام پر از نور بود وحشت تمام وجودم را گرفته بود و از ترس فقط گریه می کردم همه چیز برایم نا آشنا بود دلم نمی خواست در آنجا باشم اما حق انتخابی نداشتم ، همه آنکسانی که در کنار من بودند یه جوری سعی می کردند که مرا آرام کنند اما دست خودم نبود من آنها را نمی شناختم و می ترسیدم به من آسیب برسانند در اون وقتی که از همه چیز قطع امید کرده بودم ناگهان یک موجود زیبا بطرفم آمد و مرا در آغوش گرفت بمحض اینکه خود را در آغوشش احساس کردم یک مرتبه همان حال و هوای خانه ام و آن موجودی که بامن حرف می زد را درک کردم . آغوشش گرم و پر از محبت بود بی اختیار دهانم را به بخشی از وجودش متصل کردم دیدم مزه همان غذائی را میدهد که قبلاً با آن آشنا بودم با این فرق که دیگر از تاریکی و ظلمت خبری نبود بوی خوبی مشامم را نوازش می داد دلم نمی خواست برای یک لحظه هم که شده از او جدا شوم در آنجا در آغوشش همه چیز بود دیگر از ترس و وحشت خبری نبود احساس امنیت عجیبی داشتم اما هنوز اطرافم را نمی شناختم . با گذشت زمان افراد دیگری هم خودشان را بمن نزدیک می کردند که از دیدن و بوئیدن آنها هم احساس خوبی بمن دست می داد . مدت زمان زیادی نمی توانستم بیدار باشم دائم دوست داشتم که بخوابم و با نوازش آن موجود زیبا از خواب بیدار شوم و بلافاصله خود را در آغوشش می انداختم احساس می کردم که او هم مرا خیلی دوست دارد اما یک نکته خیلی مرا رنج می داد این بود که کار خاصی از من بر نمی آمد و دائم می بایست برای هرکاری به دیگری مراجعه کنم دلم می خواست بیشتر و بهتر آن موجود را بشناسم ، تا آنروز که آن اتفاق خوب افتاد که او خود را بمن معرفی کرد دائم بمن کلمه مامان می گفت نمی دانم من مادر او بودم یا او مادر من از این کلمه خیلی خوشم می آمد و احساس عجیبی از آن بمن دست می داد حالا کم کم می توانستم کلماتی را که خود معنی آنها را نمی فهمیدم تکرار کنم و راه رفتن روی چهار دست و پا را آغاز کرده بودم . حالا انیس تمام شبهای من ، شبهایی که تا صبح بخاطر هر دلیل نمی خوابیدم مادرم بود که بر بالینم می نشست و در آغوشش آرام می شدم . تجربه دیگر من خوردن چیزهای دیگری غیر از غذائی همشیگی ام بود که برایم خیلی جالب بود . دوست داشتم هر چیزی را تجربه کنم و بطرفش بروم و اول از هر کار آنرا بچشم بعضی وقتها از بعضی چیزها خیلی بدم می آمد و فریادم بلند می شد و باز این آغوش گرم مادر بود که آرامش را به من هدیه می داد. حالا که از آنروزها مدت زمان زیادی می گذرد خیلی جیزها یاد گرفته ام و خیلی مراحل را در زندگی طی کرده ام که همه آنها را مدیون زحمات شبانه روزی در وحله اول مادرم و در مرتبه بعد پدرم می باشم که همه چیز خود را فدای من کرده اند و فکر می کنم که زیباترین مصداق واژه ایثار در قالب کلمه ای بنام مادر نهفته است و در واقع مادر نه تنها یک مصداق برای ایثار می باشد که در واقع ، خود ایثار است . همیشه فکر می کردم ما چگونه می توانیم از مادرانمان بخاطر این همه لطف و محبت و ایثار و فداکاری قدردانی کنیم و تنها جوابی که پیدا کرده ام این است که ما نمی توانیم هیچ وقت جوابی برای آن همه خوبی داشته باشیم ولی چیزی که تا حدودی دلم را آرام می کند نام گذاری روز ولادت با سعادت بهترین مادر و بهترین همسر تمام عالم ، حضرت فاطمه زهراءی اطهر بنام روز زن و روز مادر است که این تناسب شاید قدری از بار ما کم کرده باشد. و در پایان ولادت یگانه بانوی عالم یار و یاور اول مظلوم عالم و دخت آخرین پیامبر زمان و روز مادر و روز زن را به تمامی مادران عالم تبریک می گویم و دست یکایک آنها را از راه دور می بوسم و قطعاً اگر خداوند بخواهد قدری از گناهانم را ببخشد بخاطر این بوسه می بخشد . ![]()
![]()
![]()
خانواده یعنی گذشت و ایثار بی منت ![]()
خانواده یعنی عشق و محبت بی شمار ![]()
خانواده یعنی یک اتفاق خوب ![]()
خانواده یعنی یک پدر یک مادریک پسر یک دختر ![]()
خانواده یعنی تحمل کمبودها و سختی ها در کنار یکدیگر ![]()
خانواده یعنی یکی برای همه ![]()
خانواده یعنی نخوردن حق ![]()
خانواده یعنی عدم جنایت و فساد ![]()
خانواده یعنی عدالت و رعایت حق و حقوق![]()
خانواده یعنی نبود دزدی ![]()
خانواده یعنی تقسیم عادلانه امکانات ![]()
خانواده یعنی همه در حال تلاش برای تأمین یک زندگی خوب
خانواده یعنی نبود من ![]()
خانواده یعنی ما ![]()
خانواده یعنی عدم تفوق و برتری ![]()
خانواده یعنی هماهنگی ، همیاری و همفکری ![]()
خانواده یعنی تدبیر مخارج زندگی ![]()
خانواده یعنی هرکس وظیفه خود را خوب انجام بدهد
خانواده یعنی هرکس به حق خود قانع باشد ![]()
خانواده یعنی مقابله با خطرات و حملات دشمن ![]()
خانواده یعنی سر در مقابل ظلم فرود نیاوردن![]()
خانواده یعنی پایمردی در بدست آوردن حق![]()
![]()
![]()
و ملت بزرگ ایران یک خانواده است ![]()
![]()
![]()
![]()
آن روزی که قدم های کوچک و زیبایت را بر این کره خاکی گذاشتی ،
اگر چه می گریستی و از آمدن به دنیای جدید اظهار ناراحتی می کردی
ولی با آمدنت شادی و نشاط را به خانه ما آوردی .
![]()
![]()
گلی بودی که تمامی مراحل رشدت را به نظاره نشسته بودم ، درد و رنج باغبانی را که با عشق ، تمام سختی های پرورش تورا تحمل می کرد ، می دیدم جانش را به پای تو می ریخت تا تورا با دنیائی که فقط چند صباحی در آن خواهی ماند ، آشنا کند و تر س از حضور در این دنیا را با عشق ، به امید به زندگی تبدیل کند .
![]()
![]()
حالا تو قدم بر جایگاهی می گذاری که هم می توانی آنقدر بالا روی که خلیفه خداوند در روی زمین باشی یا آنقدر فرود بیائی ،که از حیوان هم پست تر شوی .
![]()
![]()
ما بدنیا می آئیم تا چند صباحی برای خود توشه ای بر چینیم و با کوله باری از اعمال خوب به جائی برویم که متعلق به آن هستیم ، جائی که بدی معنا ندارد ، ریا و دروغ خریداری ندارد هر چه هست عشق و محبت بی توقع است ، خیر و خوشی است آنهم خیر و خوشی ایی که بی پایان است و دل را نمی زند .
![]()
![]()
اینک در سالروز تولدت در حالی که تمامی وجودم مالامال از عشق توست و تمام هستی ام را ارزانی یک لحظه نگاهت می کنم سخنی چند بعنوان هدیه به تو می گویم :
![]()
![]()
1 - آنگونه زندگی کن که هرگز از به نمایش در آمدنش ، شرمسار نباشی .
![]()
![]()
2 - زندگی را هدف ندان و آنرا وسیله رسیدن به سعادت خود قرار بده .
![]()
![]()
3 - همه چیز در این دنیا فانی و نابود شدنی است پس فقط به اندازه ارزششان به آنها دل ببند .
![]()
![]()
۴- هرگز از راه راست منحرف نشو و بدان هر راهی بجز راه راست سرانجامش نیستی و نابودی است .
![]()
![]()
5- از دوستی با آدمهای بد پرهیز کن چراکه قبل از آنکه بخواهی آنها را به مشی خود در بیاوری ، آنها تورا هم مشرب خود ، خواهند کرد .
![]()
![]()
6- ا ز دیگران توقع بی جا نداشته باش بدلیل اینکه دیگران هم انسانهائی عاجز همانند خود ما هستند .
![]()
![]()
7- زندگییت را با یاد و نام خدا و ائمه اطهار (سلام الله علیهما ) تزئین کن . و بدان هرلحظه ، یاد خدا و ائمه مساوی است با نجات از گردنه های سخت زندگی .
![]()
![]()
8- از زیبائی های ظاهری که فقط زرق و برق دارند بر حذر باش ، و بدان که وابستگی به این گونه زیبائی ها انسان را از اصل خویش دور می سازد .
و در آخر ، تا هر چه هستم و تا هر زمان که باشم ، همیشه دعای خیر من و مادرت بدرقه راهت خواهد بود ، بانداره تمام زیبائی های دنیا دوستت دارم .
به یک بچه....![]()
چرا سر وصدا میکنی ....؟
اگه گفتی بلافاصله بگو... ![]()
![]()
![]()
(عذر می خواهم کوچکی های خودم ، یادم رفته بود )
به چند خانوم....![]()
چرا اینقدر حرف می زنید ....؟
اگه گفتی بلافاصله بگو ....![]()
![]()
![]()
( عذر می خواهم فقط یکی یکی حرف بزنید
تا خودتون متوجه بشین)
به یک راننده تاکسی....![]()
دربست ....
اگه گفتی بلافاصله بگو....![]()
![]()
![]()
( تا سر کوچه )
به یک صاحب خانه....![]()
حال شما خوبه....؟
اگه گفتی بلافاصله بگو....![]()
![]()
![]()
( چقدر باید اضافه کنم )
به یک پزشک....![]()
ندارم ....
اگه گفتی بلافاصله بگو....![]()
![]()
![]()
( این مشکل من است مشکل شما نیست)
به یک نانوا ....![]()
چرا نونِ پنجاه تومانی را صد تومان میدهی....؟
اگه گفتی بلافاصله بگو....![]()
![]()
![]()
(شاطر لطفا دو تا نونِ دویستی بده)
به رئیس اداره ....![]()
چرا از ماشین دولت استفاده می کنی ....؟
اگه گفتی بلافاصله بگو....![]()
![]()
![]()
( عذر می خواهم حق نسبی است )
به یک دیوانه....![]()
![]()
![]()
چرا دیوانه شدی....؟
اگه گفتی بلافاصله بگو....![]()
![]()
![]()
( دلا خو کن به تنهائی که تنهائی عالمی داره )
به یک گرانفروش ....![]()
تا دیروز که پانصدتومان بود ....
اگه گفتی بلافاصله بگو....![]()
![]()
![]()
( شما صاحب اختیارید )
به یک محصل....![]()
چرا درس نمی خونی ....؟
اگه گفتی بلافاصله بگو....![]()
![]()
![]()
( اونا که خوندن به کجا رسیدن )
به یک راننده شرکت واحد....![]()
کجا میری....؟
اگه گفتی بلافاصله بگو....![]()
![]()
![]()
( کجا می رم )
او که همه می شناختنش ، نامش روح الله بود . در همه قلبها جا داشت . ساده زیست و بی آلایش بود . درسش از خود گذشتن و پایداری در استقرار حرف حق بود،از شنیدن نامش رعشه بر تن تمامی طاغوتیان می افتد . همه صفات خوب در او یکجا جمع بود . با قیامش میلیونها انسان را مهمان نو ر و روشنائی کرد حالا در آستانه نونزدهمین سالگرد وفاتش ، میلیونها انسان دلسوخته و عاشق از سراسر جهان گرد حرم وجودش پروانه وار می گردند تا یکبار دیگر با عاشق خوبی ها عهد و پیمان ببندند که جزء برای نجات انسانها از ورطه نیستی ، نابودی ، ظلمت و گمراهی ، آنهم با نام خدا قدمی برندارند . یادش گرامی باد .
با تو قهر کردم از خانه ات رفتم به عقب نگاه نکردم حتی احساس پشیمانی هم نکردم احساس عجیبی داشتم گمان می کردم رها شده ام به هر جا که می خواهم می روم ولی اختیار حرکت از خودم نبود .
در دنیای خود ، به خود مشغول بودم آدم هایی را می دیدم که به شادی و پایکوبی مشغولند اما شادی هایشان ، ظاهری است . تهی و سبک تمام عالم را زیر پای خود احساس می کردم .فکر می کردم به همه چیزهائی که می خواستم رسیده ام نخوت و غرور تمام وجودم را احاطه کرده بود که ناگهان بطرف پائین کشیده شدم نتوانستم خود را کنترل کنم احساس بی وزنی خاصی داشتم هرلحظه پائین و پائین تر می آمدم ، وجودم غرق وحشت بود چیزی برای چنگ زدن پیدا نمی کردم .
با شدت هرچه بیشتر به زمین اصابت کردم تمام وجودم را سستی و رخوت فرا گرفت ،و در حالی که درد را در تمام وجودم احساس می کردم به خود آمدم . پشیمان بودم و نمی دانستم چکار کنم ، خواستم برگردم روی آمدن به خانه ات را نداشتم .
مرا صدا زدی ، آمدم ، با من قهر نبودی ، سرزنش ام نکردی ، نگفتی چرا رفتی ، اشکهایم را پاک کردی ، در بهترین جا ، جایم دادی و هرچه نیاز داشتم به من دادی می دانستم خطا کردم اما نمی توانستم عذر بخواهم . خسته و پشیمان بودم اما رائحه خوش رحمتت، گرمی خاصی به وجود خسته و نادمم داد .
پدرها : به بچه هایتان عشق بورزید و در کمال احترام با آنها صحبت کنید ، اجازه دهید ، حرفشان را برای شما بگویند ، اشتباهتشان را به رخ آنها نکشید اگر لازم شد ، مثل خودشان فکر کنید تا در دنیای زیبای آنها یک خونه با شکوه داشته باشید .
مادر ها : خانه را کانون عشق و محبت نمائید ، تمام زیبائیها را به در و دیوار خانه آویزان کنید ، در ابراز محبت به همسر و فرزندان ، بخل نورزید ، کانون خانواده را آنچنان گرم کنید که از حرارتش تمام سردی های زندگی ذوب شود .
بچه ها : فرصت در کنار پدر و مادر بودن را غنیمت بشمارید ، آنها همیشه نیستند ، تا هستند از عشق و آغوش گرم آنها برای خود یک پناهگاه بسازید و هر گاه احساس خطر کردید از آنها برای تجهیز پناهگاه کمک بخواهید . هرگز آنها را مزاحم افکار خود ندانید اگر بوی کهنگی را در افکارشان احساس کردید به لحظه ای بیندیشید که خود گرد و غبار گذشت زمان را احساس خواهیدکرذ .
همدیگر را خیلی دوست داشتند ، یار و یاور همدیگر بودند ، هرگز بهم دروغ نگفته بودند و درعین سادگی با هم زندگی می کردند . خانه اشان ساده و بی آلایش بود همه آنچه که داشتند چیزی بود که هر خانواده کم بضاعتی آنرا داشت ، حاصل زندگیشان دو پسر و یک دختر بود که گل سرسبد هستی اند . یک خانواده پنج نفری ، پر از صفا و صمیمیت ، عبادت در این خانه حرف اول را می زد و در و دیوار خانه بوی خدا می داد .
حالا غمی بزرگ در این خانه ، شادی را از آنجا برده هر روز مادر در غم از دست دادن پدر اشک می ریزد آنقدر اشک می ریزد و گریه می کند که اطرافیان گله مند می شوند و از او می خواهند یا شب گریه کند یا روز ، او رسالتی بردوش دارد که از انجام آن ابائی ندارد بسراغ همه آنهائی که عهد بسته بودند می رود و عهدشان را به یادشان می آورد . ولی کسی دست او را نمی گیرد گویی گوشی شنوا در آن دیار نیست .
حالا آنان که خود را یار و یاور خاندان او می دانستند به درب خانه اش آمده و میخ به پهلویش زده و با عث سقط نوزادش می شوند و شوهرش را با طناب کشان کشان می برند . درد پهلو یک طرف ، درد عهدشکنی یک طرف دیگر . اما این دوران زیاد طول نمی کشد او همه دردها و رنجهایش را بزودی فراموش خواهد کرد وقتی که از این دنیا چشم می پوشد و آن خانواده با صفا را در غم و اندوه خود اشکبار می کند .
شب تاریک و یک خانواده غمگین ، در و دیوار این خانه را ماتم گرفته ، بچه ها بدور مادر و اشک در چشمان پدر ، حالا پدر ، مادر را غسل می دهد و کفن می کند در تاریکی شب چند نفر بدون سرو صدا جنازه ای بر دوش ، آهسته آهسته بطرف مکانی که هرگز کسی از آن مطلع نخواهد شد و برای همیشه تاریخ بعنوان یک راز باقی خواهد ماند ، در حرکتند ، خودش وصیت کرده که آنها که مرا آزار داده اند در تشییع جنازه ام نباشند .
امروز سالهای زیادی از آن روز گار می گذرد اما همه ساله دلهای بیشماری در ایام شهادتش اشکبار می شود . زندگی او کوتاه ولی با برکت بود .
ایام فاطمیه برهمه شیفتگانش تسلیت باد